شسبیشسبیشسبی
شسکمنبیتشکبیس
شکتنبیسکشتبیس
منشبیسکشبیس
شسیبشسبی
شبیسشسبی
شیب
متن شماره یک
6 12 2008دیدگاهها : Leave a Comment »
دستهها : 1
اگر بر لب دیگر بزنی بوسه
23 09 2008زمان بعد از ظهر یک روز تابستان
مسیر: جاده آبعلی نرسیده به جاجرود
اتومبیل مسیر پر پیچ و خم جاده به سمت جاجرود را از میون تپه های خاکی با سرعت طی می کنه
کارتهای تلفن رنگاورنگ اینجا و آنجا روی داشبورد چوبی. عکس هنرپیشه های زن و چند عد سگ و گربه و کلی نوشته خیلی ریز به زبون ژاپونی.
صدای آواز از یک نوار قدیمی که از ضبطی کهنه به گوش می رسد: اگر بر لب دیگر بزنی بوسه حرام است …
راننده: « تو این دوره زمونه بدترین کار اینه که سر و کارت بیفته به دادگستری. گیرم شکایت کردی و حکم جلب هم گرفتی. قاضی می گه اگه ملکی دارائی چیزی داره ، بیا معرفی کن که حراجش کنیم. یارو هم می گه ندارم میرم زندان … من زندون رفته م. بیشتر اونائی که میرن زندون آدمای بدبختین که چاره دیگه ای ندارن. به قول بچه ها کلاهبردار واقعی همیشه یه قدم جلوتر از پلیسه. آره! آدم اگه یه کم زرنگ باشه هیچوقت زندان نمیره. اما اگه کم بیاری کلات پس معرکه ست. زندون از بعضی لحاظا اونقدرام جای بدی نیس. جای گرم، تلویزیون، دوای ارزون. واسه خیلی بدبخت بیچاره ها زندون هتله ولی زندون جای من نبود.
یادمه تو بند بودیم، بلندگو اسم یکی از بچه ها رو صدا کرد که فلانی بیاد آزاده. گفتیم فلانی اسمتو خوندن برو! می گفت کجا برم تو این زمستونی. یه گله دوام مونده، بعد… رفته بود تو سطل آشغال خودشو قایم کرده بود. مامورا ریختن تو بند پیداش کردن. کشون کشون می بردنش بیچاره رو. »
کم کم از پیچ و خم جاده کم میشه و نمای دشت و تعدادی خونه خودشونو نشون میدن، ضبط هم آهنگش رو عوض می کنه: دیونه خاکت منم …
دیدگاهها : Leave a Comment »
دستهها : عمومی
هویدا بیرون میریزد!
21 07 2008
مسیر: میدان تختی – سید خندان
راننده مردی است تقریبا 50 ساله، بسیار درشت هیکل و زمخت، با دستهای پینه بسته کارگری. اوایل خیابان مهناز خانمی حدودا 40 ساله سوار میشود که یک جعبه شیرینی دستش است … سر تقاطع سهروردی که میرسیم …
همه سدخندان پیاده میشن؟
بعد از سدخندان مسیرتون کجاس؟
دور میزنم برمیگردم، نه شرقی نه غربی نه مستقیم فقط دور میزنم
نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی!
آخه کجا برم خانوم؟ ونک شلوغه رسالت شلوغه همت شلوغه، همینو برمیگردم از همه بهتره، نه شرقی نه غربی نه مستقیم [روی مستقیم تاکید میکند] فقط برمیگردم
نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی! یه عمر دنبال همین دوییدیم تا این سرمون بیاد
نه کار ما که نبود…
آره…
مهم اونان که پشتشونن…
بعله آقا! که رستم خری [!] بود در سیستان که من کردمش رستم داستان [اینجا من قاطی کردم و میخواستم بپرم وسط که: خانوم بلد نیستی شعر نخون؛ ولی خودمو کنترل کردم!]
بخوان همین فردا برشون میدارن یکی صبح یکی ظهر یکی شب فردا صبحش که بلند میشیم کارشون تمومه …
آره آقا ولی دودش تو چش ما میره این گرونی …
زمان هویدا یادتونه؟ یه وقت نارنگی گرون شد اومد پشت تلویزیون گفت نارنگی که ضروری نیست، چار روز نخوردی میریزن بیرون، آقا نخوردیم روز چهارم ریختن بیرون به نصف قیمت… آ… یه بار دیگه یادتون باشه پیاز گرون شد اومد پشت تلویزیون گفت چهار روز پیاز نخرید میریزن بیرون اگه نریختن خودم میریزم بیرون، آقا روز چهارم شد سر هر چاررا یه کامیون پیاز بود …
آره هویدا سیزده سال سر کار بود هیچچی یه قرون گرون نشد. حالا اینا میگن بهایی بود بد بود کشتنش
دیدگاهها : Leave a Comment »
دستهها : 1
خواهر همه …
20 07 2008مسیر: مترو شادمان – چهارراه ایران خودرو
دم پمپ بنزین آزادی یکی با چهار لیتری بنزین سوار شد و دم اکباتان پیاده شد. کنار دست من، پشت سر راننده، مردی تقریبا چهل ساله نشسته بود که بلافاصله پس از پیادهشدن مرد بنزینبهدست شروع کرد:
«آقای راننده، این سری که گذشت ولی از این به بعد کسی که بنزین دستشه سوار نکن»
«آره دیدم بنزین دستشه، ولی خواستم کارشو راه بندازم»
«آخه اتفاق یه دفه میوفته دیگه… حالا خودت و ماشینت هیچی، خار مسافر هم [...] میشه! واسه خودم پیش اومده، من اون شب با زن و بچه کنار خیابون مونده بودم، چون بنزین دستم بود هیچکی سوارم نمیکرد مجبور شدم با موتور برم، خیلی دوره زمونهی بدی شده، مردم به فکر هم نیستن، اینا هم که خار همه رو [...] خار این آخوندا رو باید [...]، من جوون دوره شاهم ولی پاسور بلد نیستم، میبینی مردمو به چه فلاکتی انداختن؟ آره اتفاقا همین که شما فرمودید، اتفاقا من همین چند وقت پیش سوار یه ماشینی بودم یه خانوم چادری گفت این شاه پدر سگ فلان. گفتم حاج خانوم! همین شاه پدر سگ اون جوونا رو تربیت کرد که رفتن توی جبهه جنگیدن، این آخوندا که خارشونو [...] ببین چی به سر جوونای مملکت آوردن که همه دماغشون چسبیده به زمین همه خمارن. اصلا هر وقت به این جوونا میگی جوونای قدیم اینطور بودن اونطور بودن زبونشون درازه که ما الیم بلیم جیمبلیم… همین چن روز پیش خانومم گفت که برای لیلا –خواهر زادهم میشه- خواستگار اومده، بهش گفتم راست میگه دایی؟ گفت آره خیلی هم دوسش دارم، همچین زدم تو گوشش که خوارش [...] شد! …»
توی این سخنرانی البته احمدینژاد و داریوش کبیر و اعراب صدر اسلام و قاجاریه و هویدا و اعلیحضرت همایونی هم بینصیب نماندند. اصولا، زنده و مرده، خواهر همه بجز رضا خان به نصیبی رسیدند.
دیدگاهها : 1 نظر »
دستهها : عمومی
دیدگاههای تازه