هویدا بیرون میریزد!

21 07 2008

 

مسیر: میدان تختی – سید خندان

راننده مردی است تقریبا 50 ساله، بسیار درشت هیکل و زمخت، با دستهای پینه بسته کارگری. اوایل خیابان مهناز خانمی حدودا 40 ساله سوار میشود که یک جعبه شیرینی دستش است … سر تقاطع سهروردی که میرسیم …

همه سدخندان پیاده میشن؟

بعد از سدخندان مسیرتون کجاس؟

دور میزنم برمیگردم، نه شرقی نه غربی نه مستقیم فقط دور میزنم

نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی!

آخه کجا برم خانوم؟ ونک شلوغه رسالت شلوغه همت شلوغه، همینو برمیگردم از همه بهتره، نه شرقی نه غربی نه مستقیم [روی مستقیم تاکید می‌کند] فقط برمیگردم

نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی! یه عمر دنبال همین دوییدیم تا این سرمون بیاد

نه کار ما که نبود…

آره…

مهم اونان که پشتشونن…

بعله آقا! که رستم خری [!] بود در سیستان که من کردمش رستم داستان [اینجا من قاطی کردم و میخواستم بپرم وسط که: خانوم بلد نیستی شعر نخون؛ ولی خودمو کنترل کردم!]

بخوان همین فردا برشون میدارن یکی صبح یکی ظهر یکی شب فردا صبحش که بلند میشیم کارشون تمومه …

آره آقا ولی دودش تو چش ما میره این گرونی …

زمان هویدا یادتونه؟ یه وقت نارنگی گرون شد اومد پشت تلویزیون گفت نارنگی که ضروری نیست، چار روز نخوردی میریزن بیرون، آقا نخوردیم روز چهارم ریختن بیرون به نصف قیمت… آ… یه بار دیگه یادتون باشه پیاز گرون شد اومد پشت تلویزیون گفت چهار روز پیاز نخرید میریزن بیرون اگه نریختن خودم میریزم بیرون، آقا روز چهارم شد سر هر چاررا یه کامیون پیاز بود …

آره هویدا سیزده سال سر کار بود هیچ‌چی یه قرون گرون نشد. حالا اینا میگن بهایی بود بد بود کشتنش


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: